زبونِ بی زبونی
حوصله ام سر رفته بود و نمیدونستم با چه زبونی به مامان بگم که دلم میخواد برم گردش این بود که رفتم سراغ چوب لباسی و کیف مامان رو برداشتم و انداختم روی دوشم و رفتم جلوی در ایستادم و منتظر نگاه مامان که سخت مشغول آشپزی بود شدم ...
وقتی مامان نگاهم کرد و گفت مامانی چرا اونجا ایستادی؟!
با مامان بای بای کردم و از راه دور او رو بوسیدم و سعی کردم در را باز کنم و خلاصه با زبون بی زبونی منظورم رو به مامان برسونم.
پ.ن: عکس نداریم چون دوربین نداریم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


زبونِ بی زبونی
